ذبيح الله صفا
97
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گفت كه با خواجه بگوى كه خدا بيرون نشسته است و با تو كارى دارد . با خواجه بگفت ، باحضار او اشارت كرد . چون درآمد پرسيد كه تو خدايى ؟ گفت آرى ! گفت چگونه ؟ گفت حال آنكه من پيش ده خدا و باغ خدا و خانه خدا بودم . نواب تو ده و باغ و خانه از من بظلم بستدند ، خدا ماند » « 1 » « خطيبى را گفتند مسلمانى چيست ؟ گفت من مردى خطيبم ، مرا با مسلمانى چه كار ! » « 2 » اگر كسى بخواهد كه انتقادات سخت عبيد را نسبت بطبقهء حاكمهء عهد مغول بخواند بايد مخصوصا برسالهء اخلاق الاشراف نظر كند كه در آن مذاهب منسوخ و مذاهب مختار عصر خود را كه همه فساد و تزوير و ظلم و دروغ و دورويى بود ذكر مىكند و آنها را اخلاق اشراف زمان مىداند . در همين رساله است كه به سختى بر پادشاهان مغول و خاصه بر چنگيز و هولاگو مىتازد و در فوايد ظلم كه يكى از مذاهب مختار عصر بود ميگويد : « معاويه ببركت ظلم ملك از دست امام على كرم اللّه وجهه بدر برد . بخت النصر تا دوازده هزار پيغمبر را در بيت المقدس بىگناه نكشت و هم چند هزار پيغمبر را اسير نكرد دولت او عروج نكرد و در دو جهان سرافراز نشد . چنگيز خان كه امروز بكورى اعدا در درك اسفل مقتدا و پيشواى مغولان اولين و آخرين است تا هزارانهزار بىگناه را بتيغ بىدريغ از پاى درنياورد پادشاهى روى زمين بر او مقررنگشت » . . . هولاگو چون ظلم ورزيد « لاجرم قرب نود سال پادشاهى در خاندان او قرار گرفت و هر روز دولت ايشان در تزايد بود ؛ ابو سعيد بيچاره را چون دغدغهء عدالت در خاطر افتاد و خود را بشعار عدل موسوم گردانيد در اندك مدتى دولتش سپرى شد و خاندان هولاگو خان و مساعى او در سر نيت ابو سعيد رفت » « 3 » .
--> ( 1 ) - لطايف عبيد زاكانى ص 124 . ( 2 ) - ايضا ص 130 . ( 3 ) - ايضا ص 22 - 23 .